من آرپی جی زن بودم . سال 65 ،عملیات کربلای 4 ،گردان کربلا ، لشکر 7 ولی عصر خوزستان . مدتی قبل از عملیات بود . در پادگان کرخه به میدان تیر اعزام شدیم تا برای یک رزم دیگر آماده شویم . به تیر اندازان تعدادی گلوله و به موشک اندازان نفری یک موشک آرپی جی 7 دادند و محلی را برای شلیک به ما نشان دادند . هدف حفره ای بود در دل یک تپه بزرگ در سمت دیگر کرخه . همه به نوبت زدند تا نوبت به من رسید . اول خرج موشک رو بستم ، بعد ضامن کلاهک موشک رو برداشتم و موشک را بر روی قبضه سوار کردم . مربی به من گفت هدفت رو اول تنظیم کن بعد نفست رو در سینه حبس کن و با نام خدا شلیک کن . من هم همین کار رو کردم اما بعد از اون همه دقت موشک یک متری زیر اون حفره اصابت کرد و منفجر شد . دقایقی گذشت . مربی اعلام کرد 3 تا موشک اضافه داریم و هر کس نزده بیاد و موشکش رو ببره . من که خیلی در دلم میخواستم یکبار دیگه موشک بزنم و اون هدف رو درست بزنم اول صبر کردم و بعد که دیدم کسی چیزی نگفت به طرف مربی ام رفتم و گفتم من موشک نزدم و در دلم منظورم این بود که به هدف نزدم و لذا یک موشک دیگه به من دادند و من اون حفره رو هدف قرار دادم . اینبار دقت بیشتری کردم و با بسم الله آتش کردم ، اما مع الاسف هر چند نزدیکتر خورد اما با فاصله چند سانتی بغل هدف منفجر شد و من توی ناراحتی بودم که یک صدایی توی گوشم پیچید : میدونی چرا به هدف نزدی ؟ به طرف صدا برگشتم و دیدم شهید مسعود خلفی پشت سرمه و داره با اون نگاه معصومانه و پاکش توی چشمان من نگاه میکنه . گفتم : تمرینم کم بوده . گفت : نه . گفتم : پس به نظر تو علتش چی بود ؟ شهید خلفی گفت : بخاطر اینکه بار دوم به مربی راستشو نگفتی و اگه حقیقتو میگفتی بهتر بود و به هدف هم میزدی . من ماندمو این همه اخلاص و صداقت . و همین تفاوت اون شهدا با امثال من بود که خدا را با اخلاص خواندندو رفتند و من ماندم تا اخلاص را بفهمم . شهید مسعود خلفی که از قهرمانان تکواندو در اهواز بود هیچگاه خود را مطرح نمیکردو آنقدر در تواضع و فروتنی بود که گویی نظری بر این عالم ندارد و یکسره وجه خود را معطوف و مشغول به معشوق و محبوب خود کرده . این رزمنده دلاور گروهان قدس از گردان کربلا در همان سال در عملیات کربلای 4 بشهادت رسید و جسد مطهرش را که مشتی استخوان بیش نبود پس از سالها به وطن آوردند و در بهشت شهدای اهواز بخاک سپردند . روحش شاد و یادش گرامی باد .
شهید مسعود خلفی
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط فرخ
|
درباره وبلاگ
فرخ عراقي متولد سال 1347 - اهواز رزمنده سالهاي دفاع و رزم . جمعي گردان كربلا ل7ولي عصر- گروهان مكه ، دسته علي اكبر و همچنين تيپ 15 تكاوري آبي خاكي امام حسن مجتبي (ع)گردان سید الشهدا و گردان امام حسین . شرکت کننده در عملیاتهای والفجر مقدماتی چزابه - خیبر جزایر مجنون- والفجر 8 فاو - کربلای 4 - جزیره سهیل و قطعه عراق - کربلای 5 نیروی تعاون -نصر 8 کردستان عراق قرارگاه نجف اشرف ،عملیات پشتیبانی جاده خرمشهر اهواز (67) با كوله باري از خاطرات ناگفته . بیا عاشقی را رعایت کنیم زیاران عاشق حکایت کنیم ار آنها که خونین سفرکرده اند سفربرمدارخطرکرده اند از آنها که خورشید فریادشان دمید از گلوی سحرزادشان حکایت کنیم از تباری شگفت که کوبید در هم حصاری شگفت آنان که زبان عشق را میدانند آموزگاران مکتب عاشقی هستند که در این دنیای دون زیباترین زبان تغزل را برلبان سرخ حقیقت جاری میسازند . بیداری را معنا میکنند و بینایی را مزین به صفت شفافیت می آرایند.# از بچه های عزیز گردان کربلا و دوستان و یارانم استدعا دارم ضمن اینکه حتما َ نظر بدهند اگر عکس و خاطره ای دارند برای من ارسال کنند تا در این وبلاگ استفاده کنم . حتما نظر بدهید . حتما نظر بدهید . اگر هر عکسی رو موفق به دیدن نشدید بر روی آن راست کلیک کرده و کلمه show pictuer را انتخاب کنید .آرشیو و مطالب قبلی را مطالعه بفرمایید . موفق باشید .