خاطرات جبهه |
اونایی که هنوز صدای انفجارهای توپ و خمپاره ها در گوششون هست میدونن من چی میگم . دیشب چهارشنبه سوری بود و صدای انفجار ترقه ها و نارنجک ها توی کوچه و محله میپیچید و واقعا اذیت شدم موج انفجاها هنوز اذیتم میکنند آنقدر که با کوچکترین صدای ترقه بدنم خود بخوب حالت تدافعی میگیره و مثل روزهایی که خمپاره میزدند آماده شیرجه رفتن بروی زمین میشه اصلا اختیاری نیست و این در بدن اکثر بچه های جبهه هست بخصوص اونایی که بدنشون و اعصابشون در معرض اون انفجارهای مهیب بوده و هنوز آزار اون روزها رو تحمل میکنند . یکی از بچه ها رو گفتم چند سالته ؟ گفت : 15 سال . بعد پرسید چرا ؟ گفتم : منظوری نداشتم فقط داشتم فکر میکردم من در سن و سال شما کجا بودم . گفت : کجا بودید ؟ گفتم جبهه . دقیقا دومین عملیاتی که شرکت کردم 15 ساله بودم گفت: چکاره بودی ؟ گفتم : تک تیرانداز . مقداری به من نگاه کرد بعد پرسید مجروحم شدی ؟ گفتم : مگه میشه کسی سالم از اون معرکه در بره ؟ . گفت : مجرو حیت شما چی بود ؟ گفتم : تا چی طالب باشی ؟ خندید . بعد گفتم ترکش ار نوع خمپاره 60 - شیمیایی - موجهای متعدد انفجار که دائم فعالند و قصد خوابیدن ندارند و برای نمونه ترکش زیر چشممو نشونش دادم . بدون اینکه چیزی بگه لحظاتی به چشمم نگاه کرد . بعد سرشو پایین انداخت و بدون حرفی از من دور شد . من نفهمیدم این نوجوان 15 ساله به چی فکر میکرد؟؟؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|