خاطرات جبهه |
پانزده ساله بودم سال 62 عملیات خیبر که در چند مرحله انجام شده بود رو به اتمام بود و تمام اهدافی را که در نقشه طرح کرده بودند رزمندگان اسلام در دسترسی به آنها موفق گردیده بودند . یادم هست اسفند ماه بود و من در اواخرآن ماه برای گرفتن پایان ماموریت به پادگان رفتم و برگه ترخیص را گرفتم و بعد از چند ماه دوری با یک روحیه خاصی پا به شهر گذاشتم . از یک طرف غرور پیروزی را داشتم و از طرفی جدایی از یارانم و باز عقب ماندن از قافله ..... چند شب پیش خواب بچه های جبهه که در میان اونا شهدا هم بودند رو دیدم و شهدا خیلی شاد بودند و تبسم های بسیار شیرینی داشتند یکی از اون شهدا به طرفم اومد و گفت بچه ها برای تو هدیه ای آورده اند اونو گرفتی ؟ گفتم نه و او با یک لبخند روی خودش رو برگردوند و به طرف باقی بچه ها رفت و من از خواب پریدم و چشمانم نمی از اشک داشت خدایا شهدا شهدا شهدا ......
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|