خاطرات جبهه |
تمام بچه های جبهه بخوبی با دزفول و پادگانها و خصوصا پلاژ های آموزش آبی خاکی آشنا هستند اما بچه های گردان کربلا خاطرات ویژه ای از پلاژ دارند بچه های گروهان مکه گروهان قدس و بچه های غواص گروهان نجف با علی بهزادی .. راستی این نفوس شهدا به کجا متصل است که وقتی یادشون میکینم بدون شک دل ما رو صفا میده سبکی میده انقطاع میده و خلاصه عرفان محضند .هروقت از علی بهزادی یاد میکنم بخدا حال و روزم خدایی میشه ،یه ارتباط خاصی رو حس میکنم با اونا هنوز دارم که هیچ وقت در درونم کهنه و قدیمی نمیشه وای خدای من علی بهزادی و یارانش رفتند و من ماندم که چه چیزی رو روایت کنم شرح عشق و عاشقی اونم از نوع حسینیش صادق نوری ابراهیم چفقانی عبد الله محمدیان از کی یاد کنم از مهرداد از کورش از رسول از .... بخدا اگه اونا رو ندیده بودم نمی تونستم حس کنم شب عاشورا چه گذشت و اصحاب و یاران حسین چه عشقی داشتند که وقتی عابس به میدان رفت فریاد حب الحسین اجننی یا انا مجنون الحسین او تمام دشمنان رو به لرزه انداخت . میتونید تصور کنید در آذر و دی ماه در زمستان خشک و سوزناک خوزستان با بدن برهنه در آب سد شنا کردن چه حالی داره ؟ اونم چه بدنایی ... بدنهایی ضعیف و لاغر جسمهایی متعلق به نوجوانهایی که تا حالا در مدرسه مشغول به تحصیل بودند و آب بیرحم مثل شلاق بر این بدنها مینواخت اگه اشک امانم بده میگم ....یادمه قبل از عملیات کربلای ۴ مشغول گذراندن دوره های آبی خاکی بودیم چون ماموریت گردان حمله از اروندرود به طرف مواضع عراقیها بود جزیره سهیل و قطعه که نزدیک به جزیره مینو . قبل از ما غواصان گروهان نجف مشغول آموزش بودند و تاکتیک های مختلف نظامی رو تمرین میکردند که خود این خیلی مطلب و خاطره داره ولی مهمترین چیزی که یادمه و برای من مهم هست اون روحیه بچه های نجف ، شدت اتکا و اتصال به خدا و نورانیت چهره های مصمم این عزیزان بودکه ایمان اعظم رو میتونستی در اونها ببینی. به هرحال بعد از اینکه لباس خود رو در آوردیم جلیقه هایی که به ما داده بودندپوشیدیم و با قایق به یک نقطه ای رفتیم که قرار بود از اونجا تا اسکله پلاژ شنا کنیم یاد رئوف بلبلی بخیر وقتی به آب زدیم تازه احساس کردیم سرما یعنی چی . نفسها تو سینه ها حبس میشد بعضی ها عضلات بدنشون میگرفت بعضی ها از شدت لرز قادر به شنا نبودند یادمه که دیدم شهید محمد آشنا که جثه ضعیفی هم داشت از شدت سرما و گرفتگی عضله بیهوش شد و با قایق اونو از آب دراوردند. به مسافت نگاه میکردم که خیلی بود و سخت . به بچه ها نگاه میکردم با تکبیر و صلوات و یا حسین گویان شنا میکردند . بخدا قسم یک لحظه از این مرارتها قابل وصف نیست اینها فقط جملاتی ست که میخوانید. به اسکله که رسیدم تو اون هوای سرد با لرز شدیدی که گرفته بودم حتی نمیتونستم رو پام باستم تموم بدنم میلرزید و دندونهام محکم بهم میخورد طوری که صداشونو میشنیدم فقط صدای فرمانده یادمه که فریاد میزد بدو به طرف چادرها . حدود یه ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری دویدم وقتی رسیدم دیدم بچه هایی که زودتر رسیده بودند یه اتش بزرگی رو روشن کرده بودند یکی از بچه ها تا منو دید یه پتو به من داد و منو برد توی چادر . توی چادر دیدم یکی دیگه از بچه ها داره از سرما بخودش میپیچه گفتم پاشو برو پیش آتیش خودتو گرم کن اما گفت نه خوبه . اونجا احساس کردم اون نمیخواد با اون لرزش تو روحیه بچه ها اثر بذاره و بعد یه لبخندی زدو آروم گرفت و خودشو زیر پتو مخفی کرد . این توی روز بود وقتی شب دیدم بچه های غواص میرن به اب و تمرین میکنن دیگه خجالت کشیدم بگم آب سرده چون یه گرمایی از روح و نفس این بچه ها حس میکردم که....
نمیتونم ادامه بدم . التماس دعا
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|