خاطرات جبهه |
وقتی در جبهه بودم همیشه این فکر در ذهنم بود که اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چه باید کنم ؟ آیا فراق دوستان برایم قابل تحمل خواهد بود ؟ آیا شهر و شهر نشینی و آلودگی های دنیوی مرا عوض نخواهد کرد ؟ آیا من یک بسیجی میمانم ؟ آیا دنیا مرا با زینتهای فریبنده خود مثل مال و قدرت و ریاست و شهرت و .... به سمت جهنم رهنمون نخواهد شد ؟ آیا مردم با ما باز ماندگان از قافله چه معامله ای خواهند کرد ؟ آیا من میتوانم آنچه را با چشمان خود دیدم و با تمام وجودم احساس کردم به فرزندانم منتقل کنم ؟ بخصوص در مورد فرزندانم که پدرشان شاهد یکی از عظیمترین و حماسی ترین صحنه های رشادتهای فرزندان این کشور در طول تاریخ بوده، همیشه این دغدغه را داشتم که بدرستی و با همان فضا و احساس پاک جریانات را به آنها بگویم . نه کم و نه زیاد عین همان را . برای همین یک شب بچه ها را به کنار رودخانه کارون بردم جای تقریبا ً خلوتی بود هرچند صدای ماشین ها و شهر صدای سکوت شب را میشکست اما به کنار آب رفتیم . به عیال و بچه هایم گفتم لحظاتی ساکت باشید و فقط به صدای آب گوش دهید بعد تصویری از شبهای اروند و جزایر مجنون را برایشان توصیف میکردم. اتفاقا در آنجا موجهای کوچک آب هر از گاهی به ساحل میزدند و صدای قورباغه ها و نیزارهای کم که هنوز بر جای مانده به من برای این تداعی بیشتر کمک میکرد . گفتم بچه ها اونجا هیچ صدایی بگوش نمیرسید و تاریکی مطلق . فقط هر چند لحظه یکبار صدای تیراندازی نیروهای عراقی بخاطر ترس از بچه های ما این سکوت رو میشست و چند دقیقه ای یکبار منور عراقی ها فضای منطقه را روشن میکرد . از پشه ها و نیش اونها ، از کرم سنگر برای دفع اونها ، از تلفن قورباغه ای از بیسیم از..... داشتم میگفتم که دختر کوچکم برگشت و با لبخندی که پشت اون ترس بود پرسید : بابا شما نمیترسیدید ؟

از راست :بنده - فاخر حمید نژاد - فرمانده شهید عبدالله محمدیان
یکی از چادرهای محل استقرارگروهان مکه - گردان کربلا -ل۷ ولی عصر پادگان کرخه سال ۶۴ حدود ۳ماه قبل از شهادت شهید عبدالله محمدیان معاون گردان و مربی تاکتیک های جنگی و عملیاتی
سال ۶۴ بعد از عملیات والفجر ۸ به اتفاق فرمانده دلاور گردان کربلا شهید حاج اسماعیل فرجوانی و تعدادی از بچه های رزمنده گردان به دیدار خانواده شهید عبدالله (شاپور)محمدیان رفتیم . وقتی در منزل شهید قرار گرفتیم پدر شهید در جمع ما نشست . ابتدا حاج اسماعیل بلند شد و خیلی کوتاه از شهید محمدیان تمجید کرد و شهادت او را به خانواده اش تبریک و تسلیت گفت و در آخر حاجی از پدر شهید تقاضا کرد از خاطرات و اخلاق شهید برای ما تعریف کنه . در حالیکه هنوز حاج اسماعیل ایستاده بود و صحبتش تمام نشده بود پدر شهید بدون مقدمه جمله ای گفت که همه را منقلب کرد و اشک از دیدگان همه جاری کرد . او گفت : حاج اسماعیل تو که خودت بهتر از همه میدونی مگر شاپور خونه میموند که من از خاطراتش چیزی بگم . حاج اسماعیل در حلیکه با سر تایید میکرد در حالیکه به دیوار تکیه داده بود و اشک از دیدگانش جاری بود آرام بر جای خود نشست و در انتظار روزی بود که به دیدار دوست همرزمش نائل شود . یاد همه شون بخیر .
از تمام دوستان و غیرتمندان و کسانی که عشق به وطن دارند تقاضا میکنم به آدرس زیر مراجعه کنید و طومار سایت گوگل را امضا کنید و اجازه ندهید توطئه دشمنان انجام شود و نام خلیج فارس برای همیشه فارس بماند . این حیله دشمنان این مرز و بوم است که نام خلیج عربی را در این سایت نوشته اند . مدیران گوگل گفته اند اگر امضا این طومار بیش از یک میلیون نفر شود نام خلیج عربی به خلیج فارس برگردانده میشود و همت و انسجام خود را نشان دهیم . یا علی . در ضمن وقتی وارد نامه شدید ابتدا اسم بعد ایمیل و بعد یک پیام کوتاه بنویسید و در نهایت پایین صفخه را
Preview your signaturکه مشخص کرده کلیک کنید آدرس :
روز ملی پیروزی هسته ای مرد م ایران بر همه مبارک باد
این نتیجه خون شهدا و اسارت آزادگان
و زخمهای جانبازان و دردهای بچه های شیمیایی ست .
شهید مسعود خلفی
اونایی که هنوز صدای انفجارهای توپ و خمپاره ها در گوششون هست میدونن من چی میگم . دیشب چهارشنبه سوری بود و صدای انفجار ترقه ها و نارنجک ها توی کوچه و محله میپیچید و واقعا اذیت شدم موج انفجاها هنوز اذیتم میکنند آنقدر که با کوچکترین صدای ترقه بدنم خود بخوب حالت تدافعی میگیره و مثل روزهایی که خمپاره میزدند آماده شیرجه رفتن بروی زمین میشه اصلا اختیاری نیست و این در بدن اکثر بچه های جبهه هست بخصوص اونایی که بدنشون و اعصابشون در معرض اون انفجارهای مهیب بوده و هنوز آزار اون روزها رو تحمل میکنند . یکی از بچه ها رو گفتم چند سالته ؟ گفت : 15 سال . بعد پرسید چرا ؟ گفتم : منظوری نداشتم فقط داشتم فکر میکردم من در سن و سال شما کجا بودم . گفت : کجا بودید ؟ گفتم جبهه . دقیقا دومین عملیاتی که شرکت کردم 15 ساله بودم گفت: چکاره بودی ؟ گفتم : تک تیرانداز . مقداری به من نگاه کرد بعد پرسید مجروحم شدی ؟ گفتم : مگه میشه کسی سالم از اون معرکه در بره ؟ . گفت : مجرو حیت شما چی بود ؟ گفتم : تا چی طالب باشی ؟ خندید . بعد گفتم ترکش ار نوع خمپاره 60 - شیمیایی - موجهای متعدد انفجار که دائم فعالند و قصد خوابیدن ندارند و برای نمونه ترکش زیر چشممو نشونش دادم . بدون اینکه چیزی بگه لحظاتی به چشمم نگاه کرد . بعد سرشو پایین انداخت و بدون حرفی از من دور شد . من نفهمیدم این نوجوان 15 ساله به چی فکر میکرد؟؟؟
پانزده ساله بودم سال 62 عملیات خیبر که در چند مرحله انجام شده بود رو به اتمام بود و تمام اهدافی را که در نقشه طرح کرده بودند رزمندگان اسلام در دسترسی به آنها موفق گردیده بودند . یادم هست اسفند ماه بود و من در اواخرآن ماه برای گرفتن پایان ماموریت به پادگان رفتم و برگه ترخیص را گرفتم و بعد از چند ماه دوری با یک روحیه خاصی پا به شهر گذاشتم . از یک طرف غرور پیروزی را داشتم و از طرفی جدایی از یارانم و باز عقب ماندن از قافله ..... چند شب پیش خواب بچه های جبهه که در میان اونا شهدا هم بودند رو دیدم و شهدا خیلی شاد بودند و تبسم های بسیار شیرینی داشتند یکی از اون شهدا به طرفم اومد و گفت بچه ها برای تو هدیه ای آورده اند اونو گرفتی ؟ گفتم نه و او با یک لبخند روی خودش رو برگردوند و به طرف باقی بچه ها رفت و من از خواب پریدم و چشمانم نمی از اشک داشت خدایا شهدا شهدا شهدا ......
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|