تبليغاتX
خاطرات گردان کربلا
 
خاطرات جبهه
 

این روزها 3 بار خواب شهدا و بچه های جبهه رو دیدم بخصوص رویای دیدن شهدا که به لطف حق برایم محقق شد چهره های نورانی و بشاش و مبتهج از آن مقام ملکوتی که در جوار مولایشان عند ربهم یرزقون هستند و از مائده بهشتی مرزوقند و در جنت عالی خالدون . سعادت از برای آنها بود که در این آشفته بازار جهان خوب کالایی را گرفتند و در غوغای مادیگرایی اینها کالایی معنوی و بسیار پر ارزش به نام شهادت را انتخاب کردند زهی سعادت برای آنها .

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار شهادت را پسندیدند و رفتند

هر شهیدی حکایتی دارد و هر شهادتی قصه ای و اگر نگوییم حکایت شهیدان را در حق یاران خود جفا کرده ایم . آنانکه تازه جوانه های محاسنشان از صورت نورانیشان بیرون زده بود و هنوز فرصت شانه کشیدن به صورتشان را نیافته بودند که غروب عمرشان فرا رسید و در نهایت پاکی و معصومیت در سرای ابدی مأوا گزیدند . در این مدت فرصتی دست داد و گذرم به یکی از اداراتی خورد که چند تا از بچه های گردان کربلا در آنجا مشغول بکار هستند و خاطره ها تازه کردیم و خصوصا که برادرم هوشنگ دشت بزرگ و برادرعزیزم سراج که از گروهان قدس بودند عکسهای گردان را به روی صفحه کامپیوتر آوردند و عکسها و فیلمهای مصاحبه بچه های گردان رو نگاه کردیم خلاصه سیری در صفحات خاطراتمان داشتیم . یاد باد آن روزگاران یاد باد .

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 
  POWERED BY BLOGFA.COM