تبليغاتX
خاطرات گردان کربلا
 
خاطرات جبهه
 
بی انصافی است و عدم معرفت حقیقی به امام حسین است که این نام را به افراد دیگر خطاب کنند چون در طول تاریخ یک حسین است و آن فقط و فقط حسین بن علی (ع) روحی فدا ه است که مقتدای تمام آزادمردان و آزادگان جهان بخصوص شهدای ماست و اگر نبود آن نفس قدسیه آن حضرت هیچ کس نمیتوانست این جوش و خروش و این شجاعت و شهامت و شهادت طلبی را در دل جوانان ما به جریان اندازد . و هر کس پای در طریق حسین بنهد هر قدر هم که فداکاری کند و جانبازی کند و به استقبال مرگ رود به درجه و مقام حسین نمیرسد چون پیامبر فرمود : حسین منی و انا من حسین  و این رمز شناخت حسین است آن رمزی که شهدای ما شناختند و با عرفان یا حسین گفتند . شهدای ما تا لحظه شهادت میگفتند یا حسین و به اصحاب امامشان در کربلا اقتدا کردند که هنگام شهادت مولایشان را صدا میزدند خوشا شهیدان و راهشان ُ خوشا شهیدان و جایشان که در ملکوت اعلی بر سر سفره امامشان نشسته و از جام بهشت و جوار مولایشان سر مستند .

خوشا بحال آنان که با شهادت رفتند

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

روزهای دهه اول محرم که روزهای سراپا شور مراسم حسینی ست هم گذشت و این روزها برای همه خاطراتی را دارد اما چه درسی از این دهه و روزهای محرم و صفر میگیریم این مهم است .امام حسین از ما به عنوان عزادار و محب و شیعه چه انتظاری دارد و ما در قبال این همه گذشت و فداکاری ابا عبدالله و قطعه قطعه شدن بدن مبارکش که امام زمان خود بود و خلیفۀ الله بر روی زمین بود و واسطه فیض بر خلق بود و سبط نبی اکرم و فرزند علی مرتضی و فاطمه زهرا بود ، ما چه کردیم و چقدر به وظیفه خود عمل کردیم . جه شخصی و چه اجتماعی . امام حسین (ع) میفرماید من برای احیاء دین جدم از مکه خروج کردم و حرکت کربلا را زنده نگهداشتن مکتب پیامبر (ص) و حفظ آن مکارم اخلاقی که رسول مکرم برای آن سالها زحمت کشید و امام علی (ع) و فاطمه زهرا (س) برای آن خون دل خوردند ، میداند . حسین امام عشق ، امام معرفت ، امام آزادگی و وارستگی ، امام ایثار و فداکاری به معنای حقیقی است . حسین بن علی راه زیستن و چگونه زیستن و راه مرگ و مردن را به همه بشریت تا روز قیامت آموخت . کیست که درس بگیرد .

صلی الله علیک یا مولای یا ابا عبدالله الحسین (ع)

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

السلام علیک یا ثارالله

سلام خدا بر تو ای مولای من ای کشتی نجات . ای چراغ هدایت

ماه محرم آمد اما با همه حزن و غمش یک حس عاشقانه از سوی محبین و ارادتمندان سید شهیدان بروز میکنه و با تمام احساس به حسینیه ها و مساجد میان و برای مولایشان عزاداری میکنند یه نکته جالب اینکه تنها روزها و تنها ایامی که همه مردم از هر سن و هر قشر و با هر موقعیت اجتماعی و با هر تیپی دور هم جمع میشن و در مجلس بالا و پایین نمیکنند فقط مجلس امام حسین و ماه محرمه و این جای فکر داره

یه حدیث ناب هدیه به عاشقان مولای شهیدان و مقتدای عاشقان حسین بن علی (ع) .

امام صادق (ع) میفرماید : همه ما کشتی نجاتیم (ائمه ) اما کشتی جد ما حسین بن علی (ع) وسیع تر و سریع تر است .

خوشا بحال آنان که سوار بر کشتی حسین شوند

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

هدیه به به او که با معرفت به دیار محبوب پرواز کرد

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

به لطف حق بیستمین گردهمایی رزمندگان گردان کربلا هم انجام شد و یاران دیداری تازه کردند و بار دیگر فضای جبهه و عطر سنگر و عملیات استشمام شد . استقبال خوبی شده بود و جمع کثیری  از مردم و رزمنده ای دوره دفاع شرکت داشتند  .  من که انصافا ً اون روز رو روحیه خوبی داشتم و خیلی خوشحال و مسرور از دیدن یادگاران جنگ بودم . دقایقی با بچه های قدیمی همنشین شدم از دلتنگی هام صحبت کردم و یادی از حاج اسماعیل فرجوانی کردیم . برادر عزیزم سید حسن موسوی (کربلایی) رو دیدم و نظرش رو در مورد وبلاگ جویا شدم که راهنمایی کردند . برادر سید صدر رو دیدم و محبت داشتند . بجه های با محبت گروهان نجف رو دیدم بچه های گروهان قهرمان مکه و بچه های خوب و دوست داشتنی قدس . همه و همه بودند و بعضی از خانواده های شهدا هم آمده بودند .از فرزند حاج اسماعیل هم تقدیر شد و هدیه ای به او دادند که ماشا الله دیگه مردی شده .برنامه سخنرانی و نمایش و تواشیح و مداحی و نمایش فیلم شهید دست نشان و اجرای مسابقه از دیگر برنامه های گرد همایی بود . شام هم که به دست افراد دادند و گفتند برید خونه با عیالتان میل کنید .   عزیزان زحمت زیادی در این برنامه کشیدند که دست همه شون درد نکنه . انشاالله سالهای آینده بهتر و پربارتر اجرا بشه .

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

شهیدان که دل را به دریا زدند

عجب پشت پایی به دنیا زدند 

زبان شهیدان زبان دل است

زبانی که گفتن از آن مشکل است

عکس مربوط به سال ۶۵ و حضور حاج اسماعیل فرجوانی در بهشت شهدای اهواز برسر مزار شهدای والفجر ۸ و دیگر شهدای گردان کربلا

قبل از عملیات کربلای ۴ بود پادگان کرخه ،نیمه های شب گردان از رزم شبانه برگشته و همه خسته از یک شب پرکار و سخت ، حاج اسماعیل به فرمانده هان گروهانها دستور داد بچه ها نروند و بنشینند ، گردان بدستور حاجی بر روی زمین نشست ،همه آماده و در انتظار شنیدن صحبتهای حاج اسماعیل ، یادم هست شب مهتابی بود ، موقعیتی که من نشسته بودم دقیقا ً حاج اسماعیل جلوی ماه ایستاده بود و مهتاب از پشت سر ایشون میتابید و صورت حاجی رو نمیدیدم . لحظاتی گذشت ، حاجی لب به صحبت باز کرد ، اما بر خلاف انتظار خیلی ها از جمله خودم بجای  تمجید و تشکر یا حرفای معمول حاج اسماعیل گفت : من از بچه های گردان یه گله دارم . در دلم میگفتم خدایا ما چه کار کردیم که حاج اسماعیل از دست ما شاکی شده و بنای گله گذاری داره . حاجی ادامه داد : بچه ها اونایی که در چند عملیات همراه گردان بودند میدونند که رمز پیروزی ما در عملیاتهای گذشته امکانات ، نیرو ، یا تسلیحات پیشرفته و پشتیبانی های نظامی نبوده بلکه فقط و فقط رمز پیروزی های گردان کربلا خود بچه های گردان بودند و ارتباط اونها با خدا ، موفقیتهای گذشته ما مرهون نماز شب ها و شب بیداری ها و اتصال اونا با خدا بوده و اتکای گردان به قدرت لا یزال الهی بوده و گرنه ما خیلی امکانات و سلاح پیشرفته ای نداشتیم . حاجی چندتا از بچه های قدیم رو به شهادت گرفت و گفت این برادرا که قدیمی ترند میدونند همه اش همین بوده ، ولی یه مدتیه از اون شب بیداریها و سحر خیزی و زمزمه ها کم شده ، چادر نمازخانه گردان خلوت شده چرا ؟ آیا ما به قدرت خودمون مغرور شدیم .؟ من اینو به عنوان فرمانده گردان از شما میخوام که توجه کنید و از رابطه شما با خدا کم نشه و پیروزی عملیاتهایمان را از خدا بخواهیم . همینطور که حاجی صحبت میکرد بعضی ها آرام اشک میریختند و بعضی سرها از شرم پاببن بود .

کجایند آن مردان بی ادعا

در کجای عالم و در کدام دوره از جنگها اینچنین فرماندهانی پیدا میکنی ؟

حاجی جان ای فرمانده رشید و ای اسماعیل وادی عشق

هر وقت میخواهم با گریه خود رو آروم کنم تا تحمل این سالهای فراقت بر من سبکتر گردد به شب عملیات کربلای ۴ فکر میکنم به انجایی که زمین به جسد تو مباهات میکرد و لحظه ای که من تو را ندیدم و از کنار تو رد شدم ، آنوقت اشکم سرازیر میشود و بغضم از گلویم خارج میشه

و فرزندانم به من میگن: بابا دوباره یاد فرمانده ات افتادی . آه ای کربلای ۴

الهی به آنان که بی پا و سر آمدند

خلاصه کنم مختصر آمدند

دستم بگیر

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

سالروز عملیات کربلای ۴ - گردان کربلا - دی ماه ۶۵

آه جبهه کو برادرهای من ، این ایام از فراموش نشدنی ترین و از طرفی غم انگیزترین ایام زندگی منه ، یکی دی ماه 65 عملیات کربلای 4 و دیگری دیماه 70 سالروز از دست دادن مادرم و خواهرم در حادثه تصادف دلخراش رانندگی در اهواز . نمیدونم این روزها رو چطور پشت سر گذاشتم فقط یادم هست آنقدر به من سخت گذشت که از زندگی کردن داشتم خسته میشدم . بچه های گردان کربلا یادشون هست ، دی ماه 65 عملیات کربلای 4 روزی که بهترین بندگان خدا روی زمین و جوانانی از نوع ملکوتی بدنهایشان بروی خاک افتاد و بعضا ً بدنشان تکه تکه شد و من شاهد پرپر شدن بهترین دوستانم بودم . آه آه آه و هزار آه از آن روزها ، چه دوستانی و چه یارانی که از دست دادم و من زنده ماندم و شاهد عروج آنها بودم . آنهایی که در آغوش خودم آخرین لحظات را در این دنیا گذراندند تا آنهایی که در هنگام عقب نشینی جسد مطهرشان را تا کنار اروند آوردیم ولی نتوانستیم آنموقع آنها را به وطن باز گردانیم ، و آنهایی که با جسم خونین و مجروح بر روی زمین افتاده بودند و وقتی که داشتم به آب میزدم تا شنا کنم آنها مرا صدا میزدند و تقاضای کمک میکردند و من فقط گریه .... نه قایقی بود و نه نیرویی و نه .... . بدن شهید رئوف بلبلی را روی برانکارد گذاشتیم و به اتفاق برادر آل مبارک تا لب رودخانه آوردیم .اما وقتی رسیدیم نه قایقی ونه هیچ وسیله دیگری . اروند عریض و مواج و خطرناک که زیر آتش شدید عراقیها بود . چند تا از بچه ها رو تا کنار رودخانه آوردیم . یادم هست برادر داوری از فرماندهان دسته ندا میداد کمک کنید تا خدا کمک کند . منظورش این بود که به مجروحان کمک کنیم . اما وقتی به لب رودخانه رسید و دید هیچ قایقی نیست حرفش عوض شد و میگفت هر کسی میتونه کمک کنه هرکسی هم نمیتونه خودشو نجات بده . من آرپی جی زن بودم و توی اون لحظات شهید مهران گرجی کمکم بود یک موشک دیگه داشتم و به مهران گفتم سریع باید بریم عقب اما مهران گفت باید دشمنو یک کمی دیگه معطل کنیم که بچه ها برن عقب من داشتم آماده شلیک میشدم که تانکهای عراق با گلوله مستقیم ما رو هدف قرار دادن و جلوی چشمم 2 - 3 تا ازبچه ها شهید شدند و یکیشون هم بدنش تکه تکه شد دقیقا ً جلوی چشمم ، یه گلوله دیگه نزدیکم منفجر شد و یه تیکه از ترکش اون با ضربه شدید به سمت چپ کمرم روی فانسقه برخورد کرد و آنقدر محکم خورد که من یه آخ بلندی هم گفتم اما در کمال تعجب دیدم ترکش افتاد روی زمین و هیچ آسیبی به من نزد و مقداری دردم گرفت عجب این ترکش هم ماموریتی بیش از این نداشت .موشک آرپی جی رو میون چند تا عراقی زدم ولی نمیدونم چند تا شون به درک واصل شدند دیگه موشکی نداشتم به سمت لب آب حرکت کردم بچه های گردان رو میدیدم مثل گل پرپرشده رو زمین افتاده بودند بعضی هاشون هنوز زنده بودند مثل شهید نادری با لباس غواصی رو زمین افتاده بود آه خدای من چه صحنه هایی میدیدم با دو سه نفر دیگه از بچه ها نادری رو گرفتیم از زمین بلند کنیم که دیدم پاهاش هیچ حسی ندارند که احتمالاً نخاعش آسیب دیده بود شهید ناصر سعیدی یکی دیگه از اونا بود که آخرین لحظات عمرش روی دستهای خودم بود و در حلیکه به سختی شهادتین و گفت تموم کرد . بچه هایی هم بودند که مجروح نبودند ولی شنا کردن رو خوب بلد نبودن و گذشتن از اروند هم انصافا سخت بود خیلی بودن الان اسامی همه یادم نیست ولی شهید رسول محمدیان یکی از اونا بود من همینطور گریه میکردم و شاهد این صحنه ها بودم واقعا دردناک بود باید رفیقت و دوستت رو ترک میکردی و به عقب میرفتی اونم در حالیکه بعضی هاشون زنده بودن و تو رو میدیدن اصلا تصورش شاید برای شما محال باشه ولی این اتفاق افتاد . کمی اینطرفتر من مجروح شدم نفهمیدم چی شد فقط انفجار بود روی زمین توی هوا روی آب شلیک پیاپی گلوله و تیر و ..... . با پای مجروح که خیلی هم خون از اون رفته بود به آب زدم و شروع کردم به شنا کردن که همین ابتدا حمله شیمیایی شروع شد هر چی در بدنم جون داشتم به دستهام دادم و شنا کردم وسطای آب بودم که یهو یه انفجار در نزدیکی من اتفاق افتاد فکر میکنم خمپاره زمانی بود که در اثر موج انفجار بدنم کامل بیحس شد و من روی آب شناور بودم البته یه جلیقه نجات تنم بود یه 10 دقیقه ای گذشت یکی از بچه های گردان جعفرطیار به من رسید و شروع کرد به من کمک کردن و روحیه دادن مقداری که کمکم کرد من دوباره شروع کردم به دست شنا زدن و حرکت کردم دیگه عراقیها به لب رودخانه رسیده بودند و از همونجا ما رو که توی آب بودیم هدف میگرفتند و میزدند و من شاهد شهادت چند تا از بچه ها در اروند بودم حتی یادم هست یکی از بچه ها رو عراقی ها با آرپی جی زدن و رودخانه رو به رگبار بسته بودن من دیگه نزدیک مرز خودمون رسیده بودم احساس کردم زیر پاهام سفت شده اومدم بلند بشم که سرم گیج رفت و افتادم توی آب ، خودم رو با حالت سینه خیز و به سختی به خشکی رسوندم به یه کانالی رسیدم ، چون شلیک عراقیها زیاد بود میخواستم برم توی کانال که تیر نخورم از لبه کانال خودمو بالا کشیدم و با غلط زدن رفتم توی کانال که یکمرتبه درد شدیدی احساس کردم و دیدم که افتادم روی سیمهای خاردار ، با هر زحمتی بود از کانال سینه خیز بیرون اومدم و دیگه اصلا رمقی نداشتم خودمو به کنار جاده خاکی کنار اروند رسوندم داشتم بیهوش میشدم که دیدم یکی از بچه های گردان داره به سرعت از آب بیرون میاد و میدوه یک لحظه سرمو بلند کردم و صداش کردم گفتم برادر و افتادم واقعا خدا خیرش بده اگه اشتباه نکنم سلیمانی فامیلش بود یا اینکه چیز دیگه دقیق یادم نیست بطرفم اومد منو بلند کرد و بدوش گرفت و با خودش به عقب برد مقداری که رفتیم یه هواپیمای عراقی اومد بالای سرمون و ما رو به رگبار بست اون بنده خدا هم مجبور شد منو به یه طرف انداخت و زمین گیر شد بعد از رفتن هواپیما دوباره منو بدوش گرفت و حرکت کرد که دیدیم یه ماشین لندکروز سپاه به سرعت داره از روبرو میاد و میخواد به طرف آبادان بره این دوستمون دستشو بلند کرد و به ماشین علامت داد و اونو متوجه کرد که یه مجروح داره ماشین اومد و ما رو سوار کرد و با اون سرعت مثال زدنی لند کروز به طرف آبادان راه افتاد در بین راه دوباره هواپیمای عراقی به ما حمله کرد ولی ماشین به سرعت به مسیرخودش ادامه داد من با تن مجروح و خیس توی زمستون پشت ماشین تصور کنید چی میشه یهو یه لرز شدیدی منو گرفت چند دقیقه بعد به بیمارستان طالقانی آبادان رسیدیم وقتی منو بردند توی بیمارستان اون دوستم همراهم بود ت، داخل منو روی تخت بیمارستان خوابوندند 2تا پتو روی من انداختند و شروع کردند به گرم کردن من با بخاری علاالدین نفتی ، یه سرمی وصل شد و شروع به پانسمان پاهام کردن من فقط صدای اون دوست عزیز رو شنیدم که به دکترها و پرستارها سفارش منو میکرد و اونا هم به او اطمینان خاطر دادن و بهش گفتند شما برو خیالت راحت باشه منم بیهوش شدم و دیگه اونو ندیدم . اگه این خاطره رو میخونه برام پیام بده که کجاست . به هرحال یه شب آبادان بودم فرداش منو بردند یه بیمارستان صحرایی و از اونجا به اهواز منتقل شدم نقاهتگاه سید الشهدا واقع در پادگان شهید مسعودیان فعلی . مجروحای عملیات رو میبردند اونجا من حدود 4 روز بیهوش بودم خون زیادی از دست داده بودم بدنم موج انفجار خورده بود از اینها گذشته بدنم تاول هم زده بود که تحت درمان شیمیایی قرار گرفتم و تاولها از بین رفتند یادم هست با صدای گریه ای من بیدار شدم به اطرافم نگاه کردم و دیدم دهها تخت هست و مجروحان عملیات اونجا هستند ، چون پاهام پانسمان بود با استفاده از عصا به طرف اون صدا حرکت کردم وقتی رسیدم دیدم برادر صادق چفقانی بود که گریه میکرد و من که از همه جا بیخبر بودم به صادق گفتم چرا بیقراری میکنی ؟ که صادق گفت مگه خبر نداری حاج اسماعیل شهید شد صادق نوری شهید شد ابراهیم برادرم ، رئوف و ... خیلی دیگه ازبچه ها با شنیدن خبر شهادت حاج اسماعیل و صادق نوری پاهام سست شد و همونجا پیش باقی بچه ها نشستم و بغضم تحمل نکرد و ترکید. خدای من این چه روزیه که میبینم دوستانم عزیزانم کجا رفتند چقدر غریبانه و چقدر مظلومانه .. فقط اشک حال دل ما رو میدونه و بس . از اشک بپرسید بر سر دل خراب ما چی اومد اشک زبان گویایی داره . هنوز شهدای غواص گروهان نجف جلوی چشمم هست توی اون شب تاریک در یه گوشه دنیا بدور از همه اعتبارات و مادیات یه عده جوون که فقط بدنشون با ما بود ولی روحشون اینجایی نبود و متعلق به ملکوت و جبروت بودن ، وقتی مظلومیت شهدای گروهان نجف یادم میاد که با لباس غواصی روی زمین و بعضی هم توی گلها افتاده بودند به دنیا میگم اف بر تو ای دنیا که اینها رو دیدی و اینجور غافلی . علی بهزادی رو یادتون هست هر وقت صحبت میکرد من فکر میکردم با کسی صحبت میکنم که فکر میکنه توی این دنیا چیزی به نام ترس وجود ندارد و چنان روحیه میداد که گویی از غیب بر قلبش آیه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون حک شده و اون تواضع مثال زدنیش که باید از بر و بچه های نجف پرسید و این چیزها بود که همه رو عاشق خودش کرده بود و چندتا از بچه های محل و بسیج محل به عشق علی بهزادی به غواصها پیوستند . عزیزان این مطالبی که خوندید در همین کشور در همین استان خوزستان اتفاق افتاده و اگر نمیدیدم شاید برایم شبیه افسانه بود تا واقعیت و این تاریخ ایرانه این حماسه ها تمدن کشور ماست نه داستانهای خیالی رستم و سهراب نه داستان آرش کمانگیر و نه داستان کاوه آهنگر بیایید در این وادی تا آرشها ببینید رستمها ببینید کاوه ها ببینید فرهاد ها ببینید و مجنون ها ببینید . کدام فرهاد و کدام مجنون برای لیلی خود اینچنین تن میبازد و خود را فدای او میکند آنها عشق ورزیدند اما بچه های گردان کربلا در این عشقبازی با معشوق جان دادند و خود را در آتش عشق یار سوزاندند و اثری از خود بجای نگذاشتند و همه هستی خود را به محبوب خود هدیه دادند . شهید آوینی یک جمله ای دارد بسیار با معنی که کلام آخر من هم هست شهید سید مرتضی آوینی میگوید : آری برادر حقیقت تلخ است اما دانستن اینکه حقیقت چیست شیرین است . یا علی 

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 
بچه های خوب گردان کربلا و هر عزیزی که از وبلاگ دیدن میکنه خواهشم اینست که حتما ً نظر بدید و با یه نظر برادر خودتون رو خوشحال کنید . راستی یادتون نره گردهمایی گردان ۱۴ دی ماه اهواز

 

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

گردان کربلا - پادگان کرخه

- شب مهتاب - ریگزار- چادر - سرما ،پلاستیک روی چادر- داخل  ،پتوسربازی ، فانوس،،قرآن و مفاتیح ، مهر و تسبیح ،عطر، بخاری ، نفت-اسلحه ،فانسقه،حمایل و قمقمه و ماسک- نیمه شب و سحر ،تاریکی ،حرکت آرام و بی سرو صدا،وضو ، اطراف چادرها ، چادر گردان ، زمزمه و ناله ، نماز شب و سجده ، فضا نور ، بوی خدا ، بوی شهادت و دیدار، احساس حضور مولا ، اذان صبح ، نماز جماعت،دعای عهد برادر مکتبی یا برادر... گریه ، احساس حضور امام زمان (ع)- صبحگاه ،قرآن، دعا و نیایش، دکلمه علی عمیره حرف دل ، صحبت فرمانده ،حاج اسماعیل ، شاه حسینی، محمدیان،نوری ،اقبال منش پویا معینی،سروریان ، لووینه، بیسیم ،دست نشان قنواتی تدارکات، دو صبحگاهی ، تپه ، پوتین سنگین ،نفس تند تند، ضربه پا ، صدای مجید عقیلی یا دانشی : علی و یا علی ،بچه ها با هم :علی ،نرمش و ورزش ، صبحانه ، کلاس : نظامی ، تاکتیک عبدالله محمدیان ،رئوف بلبلی ،اخلاق اسلامی آیت الله مظاهری ، شیخ حسین انصاریان ،میدان تیر ، ش م ر ،و....- شب ، شام ، ظرفها ، شهردارچادر ،دعای توسل ، کمیل،نیمه شب خواب ،تیر مشقی ، سروصدا قابلمه رضا ،تاریکی ، به صف شدن گروهان ، تاخیر بعضی ها ، سینه خیز کلاغ پر بشین و پا شو ، نفسها توی سینه ، سرما ، حرکت ، پیاده روی ، رزم شبانه تیر منور انفجار حمله ، نزدیک سحر ، پاها بیحس و خسته ، سحر ، نماز شب زمزمه ........- پلاژ دزفول ، دیماه ،چادرها و درختها،آموزش ،حمله به ساحل ، آب سرد سد ، غواصها ،گروهان نجف علی بهزادی سید صدر میاحی   نادری دنیوی زاده سیدباقرسیدکمال علیرضا درگاهی حمیدی اصل مروانی و...لباس غواصی ، شب تاریک ، آموزش، حرکت ، قایق ، پریدن توی آب سرد ، ساعتها غواصی گل و لای سینه خیز نیمه شب یا بیشتر بازگشت ، آتش ، گرما ، نماز راز و نیاز-گروهان قدس : صالح زاده ، زهره بخش ، مسعود خلفی هوشنگ دشت بزرگ امیرکردانی  محمد کیانی خلیل لیراوی جاسم بریحی حسن علایی عزیز دشت بزرگ جوانمردزاده رحمانی جابری سرافراز فرسات عاشور سواری ....

گروهان مکه :

صادق نوری مجید عقیلی رئوف بلبلی ابراهیم چفقانی داوری دانشی فرید خمیسی کاظمی محمدیان صفی زاده اشکانی فتحعلی زاده نصاری حلفی گازرپورعلاسوند صالح زاده عالیپوراشتری گرجی طاهری بستاکی قنواتی جلیلی  ربیعی نیک پی رحیمی توکل سلامی دغلاوی حیاوی سلطانی فرامرز عالی پور  .....آموزش، جلیقه ، اسلحه ، حرکت ، قایق، سکانی ،وسط آب ، شنا ، آب سرد ، گرفتن رگ پا ، نفس به شماره ، لرز ، حمله به ساحل برگشت آتش گرما ،بند لباس ، لباسهای خیس، بهداری ، گرفتن عضلات ، لرز ،بیهوشی ، عصر ، ادامه ، اشتیاق ، لبخند ، تحمل سرما ، نیروی مضاعف ، عشق به جبهه ، تلاش ، آرزوی شهادت ، عملیات ، حمله ، تکبیر ، انفجار ،رگبار ، منورها ،غواص ها ، گروهان مکه ، خط شکن ، سیمهای خاردار ،خورشیدی ها ، تله های انفجاری ، صدای یا حسین ، تیر ترکش خون شهید روی زمین ،پیروزی ، شهادتها ، اسارتها ، جراحتها ،باز ماندنها ،هجرت جدایی ، ناله فراق ، رضایت از مشیت ، امید به شفاعت ، استجابت ، وصال ..

شهید سعید حمیدی اصل (نفر اول)

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

عید بزرگ اسلام و انسانیت بر همه انسانهای حق جو و حقیقت خواه و بر شیعیان مبارکباد

این غدیر نبود که شرافت برای علی بود بلکه علی بود که برای غدیر شرافت شد

به کوری چشمان دشمنان علی که کور دل هم هستند و نمیتوانند تابش آفتاب حقیقت را در وجود امیر المومنین ببینند شیعیان جشن عید غدیر بپا کنید و آنقدر بگویید علی تا ازین نام مبارک و از دست ساقی کوثر سیراب و مست شوید علی علی علی علی علی علی علی 

علی مولای کل مومن و مومنه

عید بر شما عاشقان مبارک

  نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

وصیت نامه عارفانه و زیبای  شهید رئوف بلبلی از فرماندهان گردان کربلا

بادرود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام به شهدا انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی ، شاید چیزی را نتوان

 

بالاتر دانست که انسان نیستی است و هستی او تنها به قرب است . بعد از اراده حق بر خلقت انسانها، تاریخ

 

جز عده ای قلیل بقیه را حق ناشناس و قدر نا شناس معرفی کرده ، و شاید که دنیا را قیمتی نباشد جز به انس

 

با او و معرفتش . اگر چه انسانها باهمند اما تنهایی وحشتناک در برابر او داریم که محبتش آن را نامحسوس

 

کرده و اگرنه این است ، دنیا ظاهر است ، پس با ظهور باطن و ناتوانی ما بر تحملش جز تنهایی و او را دیدن

 

چه حاصل و مدهوشی تمام . اگرچه وسایل اشتغال ما بیشمار است ولی اگر نبود هر لحظه توجه به او موت

 

آجل ، و اگر احیاء می نمود باز راهی فناء و مدهوشی بودیم . خدایا خود را در تنهایی می یابم که جز با

 

ملائک پر نگشته و بقیه با ظاهر است و اما فقط تو ، خدایا در دنیا محبتت را دیدم و تنها تو را شایسته

 

محبوب ، بقیه هیچ ، خدایا ائمه علیهم السلام مرا نجات دادند پس مرا خادم آنان قرار ده .

 

به خانواده محترم و عیالم : شما وسایل قرب من بودید و هستید . والسلام . عبدالرئوف بلبلی .  28/9/65

 

این وصت نامه نیاز به ساعتها تفکر و تعمق دارد پس با دقت لازم مطالعه بفرمایید .حتی چندبار

  نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

وعده دیدار یاران

گردهمایی رزمندگان گردان کربلا      زمان  :  جمعه  14/10/86    

ساعت ۱۵       مکان  : مسجد اعظم اهواز - بزرگراه آیت الله بهبهانی

  نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 
  POWERED BY BLOGFA.COM